تبليغاتX
سوشیانس
 

سوشیانس

خدا را با عشق هم می توان ستایش کرد
غير از خدا هر آنچه خواستی شكست توست
برگ اول دل ...

خدای گلم سلام ! سال نو مبارک .خوبی گلم ؟می دونی نازنین تو این سال جدید ازت می خوام بیشتر

 با هم دوست باشیم .می خوام کمتر ازت دور شم...نازنین خدای من به خاطر همه چیزای خوبی که تو

سال ۸۵ بهم دادی ممنونم.همه چیزای که زود یادم رفته...خدایا لطف های تو قابل شمارش نیست و

فراموشی ما هم همیشگی .خدایا ازت ممنونم که یادم دادی که یادم باشه  که تو عزیزترینی که تو

بهترینی...خدایا این مهم نیست که من چیزی ندارم  مهم اینه که تو رو دارم ...در تمام لحظه هام در تمام

تاروپودم .نازنینم کمک کن تا کمتر بلغزم .کمک کن تا باشم .تا عاشقانه باشم .تا همیشه به یاد تو

باشم...بهترینم کمک کن تا دور نشم. تا کم نشم. تا گم نشم ...

2 نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386ساعت 1:45  توسط تبی | 

خدایا دلم تنهاست ...
خدای من می دانم تو هم تنهایی .خورشیدت هم تنهاست.ماه زیبایت هم تنهایی

تنهاست حتی در تاریکترین و ابری ترین شبها.حتی در پهناوری دریا ...و باز هم در لحظه لحظه های

بودنش تنها تو خدایش هستی. خدایا دل من هم تنهاست ...

اما اگر تنهاترین تنهایان باشم با داشتن تو و نگاه تو خوشبخت ترینم...

زیبای من می دانم در غمگین ترین لحظه های بی کسی ام تنها آغوش توست که آرامم می کند ...

مهربان من تو  قرار این دل بی قرار باش ...

نازنینم می دانم در این برهوت تنهایی در این خلوت و بی کسی تو اکنون با منی ...

تنهای من تا همیشه دوستت دارم .

2 نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم آذر 1385ساعت 18:7  توسط تبی | 

دل شکستنی

ببین دل شکستنی باز منو تو تنها شدیم

بازم مثل گذشته ها هم خونه ی غمها شدیم

ببین دل شکستنی بازم چشام بارونیه

تو واسه من گریه نکن گریه مال زندونیه

خوبه که تو رها شدی تو چنگ غم اسیر منم

با درد بی نشونگی که خورده داغش رو تنم

ببین دل شکستنی هیچکی صدات نمی کنه

با صدای مهربونی کسی دعات نمی کنه

من می دونم تلخه ولی قسمت ما شکستنه

بین تموم آدما غصه مال توو منه

ببین دل شکستنی شکستی بازم بی صدا

خون داره از چشات میاد گریه نکن تورو خدا

با مرحم اشک چشام دردتو درمون می کنم

با التماس پیش خدا غماتو کم رنگ می کنم

خدا می بینه غمتو غصه نخور شکستنی

آروم بگیر تو سینه ام مگه تو دشمن منی

ببین دل شکستنی از عشق دیگه حرف نزنی

تنها بمون تو سینه ام دیگه نرو سوی کسی

عشق تو حاصلش چیه جز غصه و دلواپسی

بیا بشین کنار من ساکت و دور از آدما

از حالا تا ابد دیگه من باشم و توو خدا

2 نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم مهر 1385ساعت 22:43  توسط تبی | 

جز ماه چه کسی به بدرقه ی اشکهای شبانه ام می آید ؟؟

بغض سنگین شب در سینه ی بی پناهم پنهان است
امشب دلم می خواهد به هوایت گریه کنم
بهانه ای نیست ...
می خواهم بروم شاید برسم به خلوتی پر از عطر خاطره
میروم شاید برسم به انتهای غربت اشک ...
آخر مجالی از پس این شب گریه ها نیست ...
در پس این تاریکی ها من در فکر آمدن پاییزم
و تو مهربان قشنگم بهار را با سلام گرمت
نثار اشک های بی پناهم کردی ...

کاش می توانستم ستاره های روشن آسمان قلبم را نثار چشمان تو کنم ...
کاش می توانستم برای صداقت مهربانیت ماه شبم را قربانی کنم ...
کاش می توانستم لحظه ای را که نسیم نوازشگر چشمانت مر ادر آغوش کشید و رفت را نقاشی کنم و آنرا بر تنهاترین و زیباترین دیوار قلبم بیاویزم ...
کاش می توانستم به ماه بگویم دیگر به بدرقه ی اشک هایم نیاید ...

2 نوشته شده در  جمعه سی و یکم شهریور 1385ساعت 16:40  توسط تبی | 

باور تنهایی

 خدایا به هر که دل بستم دلمو شکست ...

خدایا به هر که گفتم دوستش دارم گفت: ثابت کن ...

خدایا به هر که گفتم راست می گم گفت: باورش سخته ...

خدایا به هر که گفتم اگه باشی منم هستم گفت:نیستی ...

خدایا به هر که گفتم روزی شمایل شقایق بر گردنم بود پرسید کی؟؟...

خدایا به هر که گفتم دلم از جنس بلوره به من خندید ...

خدایا به هر که گفتم شبها با لالایی ستاره ها می خوابم و هر صبح با بوسه ی خورشید

جانی دوباره می گیرم گفت:خیال پردازی ...

خدایا به هر که گفتم اگه عاشقم باشی تا همیشه عاشقت خواهم بود اشتیاق ضربان قلبم

را گرفت ...

خدایا پیله ی تنهاییم روز به روز تنگ تر میشه خدایا پس کی می تونم پرواز کنم ؟؟درسته

عمر کوتاهی خواهم داشت ولی خدایا بزار پروانه باشم ...

خدایا چقدر خوبه تو هستی .تو رو دارم .خدای گلم تو رو واسه خودت و بودنت شکرمیکنم .

مهربان قشنگم واسه اینکه تو عزیز بی بهانه و عاشقانه دوستم داری ازت ممنونم .

2 نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم شهریور 1385ساعت 6:54  توسط تبی | 

بغض بی قرار

خدایا این بغض بی قرار امانم نمی دهد ...

خدایا تو عزیزترین منی و من جز تو کسی رو ندارم ...خدایا می خوام این دل شکسته رو که تنها دارایی زمینی منه بد مش  به تو ...خدا جونم می دونم اگه پیش تو باشه دیگه نمیشکنه .

نازنین خدای من چقدر خوبه تو رو دارم ...

خدایا نزار کم شم ...خدایا نزار گم شم ..خدایا می خوام همیشه تو آغوشت باشم .

خدایا وقتی در کنار توام آرامترینم  وقتی از تو دورم مثل دریایی پر موجم ...

خدایا به آرامش اهورایی تو نیازمندم .خدایا کمی آرامم کن ...خدایا می خوام تو وجودم

موجی نباشه ...خدایا کمکم کن !!!

خدایا من تو رو دارم پس نیازی به عشق زمینی ندارم ...

نازنین خدای من کاش  تو فقط و فقط مال من بودی ..کاش میشد تو فقط مال من باشی ...

می دونم خیلی خودخواهانه است ولی خدای گلم تو همه ی ثروت منی .من نمی خوام این ثروت رو

با کسی تقسیم کنم ...

خدایا تو بگو با این بغض بی قرار که امانم نمی دهد چه کنم ؟؟؟ 

2 نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مرداد 1385ساعت 23:13  توسط تبی | 

  دل شکستمو برداشتمو رفتم سراغ پیر قصه ها  ...  

 ـ گفتم : سلام ...

 ـ گفت : سلام دخترم ...گفت : می تونم کمکت کنم ؟

 ـ گفتم : بله  ... گفتم  :اومدم دلمو بفروشم .می خوام یه دل تازه ببرم .آخه این دل بد جوری

  شکسته ...نگاهی به دلم انداخت .

 ـ گفت : می دونی قیمت این دل چقدره ؟

 ـ گفتم : نه

 ـ گفت : خیلی با ارزشه ...

 ـ گفتم : چرا ؟؟

 ـ گفت : چون این دل هزار تیکه شده ...

 ـ گفتم دلی که هزار تیکه شده چه ارزشی داره ؟؟

 ـ گفت ارزشش به اینه که اگه خدا یه نگاه به دلت بندازه میشه هزار تا نگاه  ...

   می خوای یه نگاه خدا رو داشته باشی یا هزار تا نگاه  رو ؟؟

   با لبخندی شیرین ازش تشکر کردم و با خوشحالی دلمو ...دل عزیزمو برداشتمو اومدم .

 

2 نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم تیر 1385ساعت 19:2  توسط تبی | 

 

   الهی ! دل خسته ام را امشب زیر نور مهتاب به تو می سپارم چرا که تو میدانی تنهایی ام

       ازهمه ی  ستاره هایت غریب تر است و تو میدانی اشک هایم از همه ی قطره های

       آسمان آبی ات  دلتنگ تر است ...

 الهی ! امشب دستان پر از نیازم را  به سوی تو می گیرم تا حجم خالی از عاطفه اش را

        با عطر خداییت پر کنی ...

 

2 نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم خرداد 1385ساعت 23:29  توسط تبی | 

حرفهای یک دل تنها
 

 مهربان من...

 اشکهایم را چه ارزان به شادی های زود گذر دنیا فروخته بودم ....

 به کدامین قیمت اشکهایم را دوباره خریدی ؟؟؟ تا برای لحظه ای

 حتی لحظه ای از تو دور نمانم ...تا دوباره به آغوش امنت بازگردم .

  و در کنارت خود را بازیابم ...

2 نوشته شده در  دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385ساعت 6:52  توسط تبی | 

بنام زیباترین پرستیدنی

 نمی دانم چندمین روز است که باریکه کهکشان نور در من خاموش شده ...

 نمی دانم چندمین روز است که از رقص بی ریای ماهی ها بی خبرم ...

 نمی دانم چندمین روز است که دخیل شمایلم را گلوگاه شقایق بسته ام ...

 نمی دانم چندمین روز است که  لالایی پاک اطلسی را نشنیده ام ...

 نمی دانم چندمین روز است که از پرنده های عاشق و بالهایشان بی خبرم ...

 تنها می دانم با نور چشمانت آسمان شبم همیشه روشن است ...

 تنها می دانم مهربان خدایی دارم  که مرا با تمام بدی هایم دوست دارد ... 

2 نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم فروردین 1385ساعت 19:25  توسط تبی |